پیشنهاد میکنم این پست رو نخونید. فقط می نویسم که خالی بشم!
از وقتی فهمیدم چیکار کرده ازش متنفر شدم. روز بروز بیشتر و بیشتر ازش بدم اومد. نمی خواستم به روش بیارم، اما به زور بهش سلام می کردم. از ژست هایی که سر کلاس می گرفت و همچنان می گیره بدم میاد. فقط ادعا می کنه! حالا خوبه که 4 ساله می شناسمش!
امروز که من رو درگیر مسئله ای کرد که میدونم از چه قراره اما باز به من ربطی نداره و به خودش اجازه داد اون طور باهام حرف بزنه! بارها بهش گفتم مسئله ی تو به من ربطی نداره و برو با همون که مشکل داری حلش کن! اما ایشون متوجه نمیشه! واقعا نمیدونم مشکلش کجاست! انگار واسه خودش مشکل تراشی میکنه! اختلال روانی داره!
نمیدونم که تو اون موقعیت باید چیکار می کردم!
اما لرزش دستام و لبام از بچه ها پنهان نموند.
خدایا آخه بی شرمی تا چه حد؟؟!!!!!!!!!!!! تازه جالب اینکه بخواد ادای ی قدیس رو در بیاره!
از ترس ترشیدگی چسبیده به ی نفرو و از طرفی میاد واسه من بحث فمینسیتی راه میندازه که زنای خارجی چقد بدبختن که بعد ازدواج اسم فامیلی شون به اسم فامیلی شوهر تغییر میکنه! میاد دم از عشق پاک و ... میزنه! آخه تو اگه حقوق زن و مرد رو می فهمیدی که می نشستی سر جات و ....!!!
فقط براش تاسف می خورم. براش دعا می کنم و از خدا می خوام بهش شفا بده از توهم بیرون بیاد.
این ترم حالم از دانشگاه بهم می خوره... فقط دلم به چند تا دوستای خوبم خوشه.
همه همکلاسی دارن ما هم همکلاسی داریم! بعضی همکلاسی های ما به جای اندکی علم اندوزی، به کارای خاله زنکی و حرف زدن پشت سر این و اون و زیراب زنی رو آوردن! اینجا دانشگاست واقعا؟؟!! ما دانشجوییم؟!