ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین

دورهـــا آوایی ست که مرا می خواند

دورهـــا آوایی ست که مرا می خواند


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

موزیک وبلاگم

خوشحالم که از آهنگ وبلاگم خوشتون اومده! خب این هم لینک دانلود... البته با کیفیت بهتر

من که خیلی این آهنگو دوست دارم. خیلی بهم انرژی میده. این روزا از لحظه ای که کامپیوتر رو روشن کنم، تا موقعی که کارم تموم بشه و خاموشش کنم، فقط همین آهنگو گوش میدم...


دانلود کنید. 


این هم جناب آندره، سلطان والتز!  اگر اطلاعات بیشتر در مورد ایشون خواستین، به ادامه مطلب مراجعه کنید.



* با تشکر از خانوم م-آ  که این ایمیل رو برام فرستادن!


ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 آذر 1390 ] [ 20:56 ] [ رهـــا ] [ 18 نظر ]

با محبت شاید، گرهی بگشایم...

دیگه کم آورده بودم. فکر می کردم هیچ جور نمیشه با این بچه های تخصِ بی ادبِ شولوغ  کنار اومد! از همون جلسه های اول دیگه حساب کار خودمو کردم; "آره این از اون کلاساییه که باید کل بیست جلسه رو تحمل کنم، و با اعصاب داغون برم خونه!" اما خوشبختانه با کمک متدهای آموزشی که از مـامرا یاد گرفتم، امشب خوب از پس بچه ها براومدم و واقعا راضی بودم، و مهم تر از همه اینکه بعد کلاس نه خسته بودم و نه عصبی. با بچه ها بازی هم کردم!

امروز قبل از اینکه برم کلاس داشتم ایمیل هامو چک می کردم، که ی چیزی راجع به معلم خوندم، خیلی تاثیرگذار بود. چون طولانیه، می گذارم "ادامه مطلب" که بخونید. 


می دونم که شغل حساسی رو انتخاب کردم. من هم در سرنوشت این بچه ها نقش دارم. دوست دارم تاثیر مثبتی در زندگی و آینده شون بگذارم.

اما می ترسم از اینکه دل این کوچولوهای بزرگ! رو بشکنم. می ترسم به وظیفه م درست عمل نکنم. می ترسم این شغلی که با هزار ذوق و شوق انتخاب و شروعش کردم، ی روز مثل بعضی معلما برام عادی بشه و تاثیر من روی دانش آموزم یادم بره!! 

تمام سعیمو می کنم که خانوم معلم خوبی باشم.

دوست دارم چند سال بعد شاگردام رو ببینم که بزرگ شدن، تو زندگی شون حسابی پیشرفت کردن، و چقدر برام ارزشمنده که بدونم تو زندگیشون تاثیرگذار بودم. اون وقته که من به رسالتم عمل کردم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 آذر 1390 ] [ 21:23 ] [ رهـــا ] [ 15 نظر ]

من و تو

تا وقتی من، "من" باشد،

و تو ، "تـو"،

"من" و "تـو"، "مــا" نمی شود.

اما....

اگر من، "تـو" شود و تو "من" چطور؟!


[ شنبه 28 آبان 1390 ] [ 22:48 ] [ رهـــا ] [ ]

بازی وبلاگی

من میمیرم واسه بازی ها ی وبلاگی!

این بازی از این قراره که، میریم سمت قفسه کتاب و ی کتابی رو برمی داریم و اولین جمله ی صفحه ی 13 اون رو می نویسیم... منم چشمامو بستم و ی کتاب برداشتم. کتاب "مادر" اثر ماکسیم گورکی که چند روز پیش از نمایشگاه کتاب گرفتم، اومد دستم...

(حالا نمی دونم فلسفه ص 13 چیه! هر چی هست، ما بازیمونو می کنیم! )


و اما صفحه 13 کتاب:

آن روز از دفتر عمر آنان خط خورده بود بی آنکه اثری از خود برجای گذاشته باشد. انسان یک قدم دیگر به سوی گور خود برداشته بود، ولی لذت استراحت با تفریح در یک میکده ی دود گرفته به نظرش سهل الوصول می آمد، و دلش به همین خوش بود.


همه دوستان به این بازی دعوتن.....


---------------------------------------------------

دینگ دینگ: موزیک وبلاگمان چگونه می باشد آیا؟!

اگر پسندیدید، از اینجا دانلود نمایید!!


[ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 22:25 ] [ رهـــا ] [ 24 نظر ]

دوست داشتن

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی .

 

شل سیلور استاین


* با تشکر از دوست عزیزی که این ایمیل رو برام فرستاد.

[ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 17:56 ] [ رهـــا ] [ 4 نظر ]

Jude 1996

یکی از رمان هایی که استاد برای واحد رمان (1) معرفی کرد، Jude the Obscure اثر Thomas Hardy بود که بالاخره موفق شدم فیلمی که بر اساس اون ساخته شده رو هم ببینم. 

توماس هاردی معروف به Pessimist (بدبین) هرچند خودش این رو قبول نمیکنه و خودشو Meliorist (بهبودگرا) میدونه!

بازتاب Pessimism در همه جای داستان پیداست، شخصیت ها هر تلاشی که برای بهبودی وضعیت می کنن، به نتیجه نمیرسن. انگار هیچ نقشی در سرنوشت خودشون ندارن، و یکی دیگه ی سرنوشت تلخ و شوم براشون رقم زده! خدا! خدایی که یا آدما مثل عروسک خیمه شب بازی رفتار میکنه!

Jude شخصیت اصلی داستان،  از کودکی آرزوی رفتن به Christminister و رفتن به دانشگاه رو داره، اما اتفاقاتی در زندگیش می افته که به هدف نمیرسه و شکست می خوره... (پیشنهاد می کنم خودتون یا کتابش رو بخونید یا فیلمش رو ببینید.   )




[ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 14:48 ] [ رهـــا ] [ 5 نظر ]

پیشنهاد میکنم این پست رو نخونید. فقط می نویسم که خالی بشم!


از وقتی فهمیدم چیکار کرده ازش متنفر شدم. روز بروز بیشتر و بیشتر ازش بدم اومد. نمی خواستم به روش بیارم، اما به زور بهش سلام می کردم. از ژست هایی که سر کلاس می گرفت و همچنان می گیره بدم میاد. فقط ادعا می کنه! حالا خوبه که 4 ساله می شناسمش!

امروز که من رو درگیر مسئله ای کرد که میدونم از چه قراره اما باز به من ربطی نداره  و به خودش اجازه داد اون طور باهام حرف بزنه! بارها بهش گفتم مسئله ی تو به من ربطی نداره و برو با همون که مشکل داری حلش کن! اما ایشون متوجه نمیشه! واقعا نمیدونم مشکلش کجاست! انگار واسه خودش مشکل تراشی میکنه! اختلال روانی داره! 

نمیدونم که تو اون موقعیت باید چیکار می کردم! 

اما لرزش دستام و لبام از بچه ها پنهان نموند.

خدایا آخه بی شرمی تا چه حد؟؟!!!!!!!!!!!! تازه جالب اینکه بخواد ادای ی قدیس رو در بیاره!

از ترس ترشیدگی چسبیده به ی نفرو و از طرفی میاد واسه من بحث فمینسیتی راه میندازه که زنای خارجی چقد بدبختن که بعد ازدواج اسم فامیلی شون به اسم فامیلی شوهر تغییر میکنه! میاد دم از عشق پاک و ... میزنه! آخه تو اگه حقوق زن و مرد رو می فهمیدی که می نشستی سر جات و ....!!!

فقط براش تاسف می خورم. براش دعا می کنم و از خدا می خوام بهش شفا بده از توهم بیرون بیاد. 

این ترم حالم از دانشگاه بهم می خوره... فقط دلم به چند تا دوستای خوبم خوشه. 

همه همکلاسی دارن ما هم همکلاسی داریم! بعضی همکلاسی های ما به جای اندکی علم اندوزی، به کارای خاله زنکی و حرف زدن پشت سر این و اون و زیراب زنی رو آوردن! اینجا دانشگاست واقعا؟؟!! ما دانشجوییم؟!

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 02:19 ] [ رهـــا ] [ 7 نظر ]

وایسا دنیا!!! سرتو انداختی پایین کجا داری میررریییی؟؟؟؟!!!!! :-/

دوباره شروع شد! آغاز ترم = پایان ترم!

هنوز هیچی نشده یک ماه رفت و من به هیچ درسی درست و حسابی نرسیدم... خیلی از کلاسا عقبم! تازه جالب اینجاست که برای درس روش تحقیق هنوز کتاب گیر نیاوردم! دو جلسه هم غیبت کردم. زمان خیلی سریع میگذره امسال..... چرا این طوریه آخه؟! خب ی کم آروم تر! مگه داری سر میبری؟؟!! 


طی مکاتباتی! دوستانه، جناب دادار در جواب یکی از نظراتم گفتن:


"با هرکی بازی کنی محکوم به شکسته
چون تو قاعدش رو بلدی دیگه"!


این همون چاقوی دو سره که میگن!

[ شنبه 30 مهر 1390 ] [ 23:27 ] [ رهـــا ] [ 19 نظر ]

بر "اگر" نتوان نشست!

بعد از مدت ها فرصتی پیش اومد که حسابی وبگردی کنم!

این چند روز خیلی فعال بودم. هم پست زدم هم به وبلاگ دوستان جدید و قدیمم سر زدم.

البته اولش از سر کسالت و بی حوصلگی و این حرفا بود که خودمو با وبلاگ سرگرم کردم، اما بعدش فهمیدم که من چقدر از این جا دوووووووووووووور بودم!!!!! چقدر دلم برای اینجا تنگ شددددددده ایکاش زمان اجازه می داد که بیشتر به اینجا و همچنین دوستای خیلی خوبم سر بزنم.....

امروز که دستی به سر و روی وبلاگم می کشیدم و لینکدونیم رو مرتب می کردم (راستی لینکدونیم خشگل شده؟! )، وبلاگایی رو دیدم که مدت ها ست بروز نمیشن، و یا فیلتر شدن، و هر کدوم به هر طریقی از این دنیای وبلاگ نویسی جدا شدن.... مرگ وبلاگ، مثل مرگ ی دوست واقعیه! دردناکه، تلخه.... دلم تنگ شد برای همه اون دوستای قدیمی که دیگه نمی نویسن....


+امروز، اتفاقی که مدت ها قرار بود بیفته، افتاد...

امروزو، 24 مهر 90 رو، هیچ وقت فراموش نمی کنم...

با وجود همه تلخی و شیرینی ش، امروز برام عزیزه و هیچ وقت فراوشش نمی کنم، چون که امروز یک شروعه...... 


+هیچ کدوم از کارای خدا بی حکمت نیست.


+ دیشب سه تا آرزوی رنگی تو سه تا کاغذ خشگل رنگی نوشتم و گذاشتم لای قرآن، به امید اینکه بهشون برسم.....


+از حالا تا آخر عمرم از واژه "اگر" بدم میاد!!!!!!!!!!!!!


+خدایا! واقعا ببخشید که این سوالو می پرسم! اما جدی تو تیم کی هستی؟؟!!


[ یکشنبه 24 مهر 1390 ] [ 20:55 ] [ رهـــا ] [ 21 نظر ]


.Every man has an "Original Sin" that causes his downfall

[ شنبه 23 مهر 1390 ] [ 13:41 ] [ رهـــا ] [ 10 نظر ]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>